X
تبلیغات
شعر و دنیایی که می سازمش

▐ چرا به عنوان مثال من نباید کمدی در اتاقِ تو باشم؟

خوش به حالت

پیش خودت هستی

 

 از علیرضا روشن

تگ: علیرضا روشن، روشن علیرضا، علی رضا روشن، شعر کوتاه، شعر علیرضا کوتاه، کتاب نیست، نیست، کتاب نیست روشن، شعر کوتاه


برچسب‌ها: علیرضا روشن


نگارش در تاريخ جمعه 8 فروردین1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ شتک زده‌ است به خورشید، خونِ بسیاران

شتک زده‌ است به خورشید، خون‌ِ بسیاران‌

بر آسمان که شنیده‌است از زمین باران‌؟

 

هرآنچه هست‌، به جز کُند و بند، خواهدسوخت‌

ز آتشی که گرفته‌است در گرفتاران‌

 

ز شعر و زمزمه‌، شوری چنان نمی‌شنوند

که رطل‌های گران‌تر کشند میخواران‌

 

دریده‌شد گلوی نی‌زنان عشق‌نواز

به نیزه‌ها که بریدندشان ز نیزاران‌

 

زُباله‌های بلا می‌برند جوی به جوی‌

مگو که آینة جاری‌اند جوباران‌

 

نسیم نیست‌، نه‌! بیم است‌، بیم‌ِ دار شدن‌

که لرزه می‌فکند بر تن سپیداران‌

 

سراب امن و امان است این‌، نه امن و امان‌

که ره زده‌است فریبش به باورِ یاران‌

 

کجا به سنگرس دیو و سنگبارانش‌

در آبگینه حصاری شوند هشیاران‌؟

 

چو چاه‌ِ ریخته آوار می‌شوم بر خویش‌

که شب رسیده و ویران‌ترند بیماران‌

 

زبان به رقص درآورده چندش‌آور و سرخ‌

پُر است چنبرِ کابوس‌هایم از ماران‌

 

برای من سخن از «من‌« مگو به دلجویی‌

مگیر آینه در پیش خویش بیزاران‌

 

اگرچه عشق‌ِ تو باری است بردنی‌، امّا

به غبطه می‌نگرم در صف سبکباران‌

 

از حسین منزوی

پ.ن: همایون شجریان در آلبوم جدیدش که با همکاری تهمورس پورناظری منتشر کرده، بخش هایی از این غزل را خوانده. فوق العاده ست واقعا ! همت کنید و بخرید این شاهکار را.


برچسب‌ها: حسین منزوی


نگارش در تاريخ پنجشنبه 7 فروردین1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ پایان نبردی دیگر

میدان تو در من خونین پایان نبردی دیگر
افتادن اسبی از اصل افتادن مردی دیگر
در بازی زیبا مردن بر تخته ی دیگر نردی
آغاز قماری ممنوع بر تخته ی نردی دیگر
افتادن جفتی در شش از پنجه ی دیگر فردی
آرامش زوجی در من بر سینه ی فردی دیگر
جز اسب تو در این میدان برخاسته دیگر گردی؟
جز باد تو در این صحرا طوفان شده گردی دیگر؟
آزادی آغوشت را زندانی دیگر کردی
هم بند که بستی دیگر هم صید که کردی دیگر
دیگر نه عذابی دارد نه از کس دیگر دردی
این تن که ندارد روحش جز زخم تو دردی دیگر
از یک غم بد روحم را سمت غم دیگر بردی
آن سان که ندارم جز باخت امید به بردی دیگر
خرداد توام اما تو از آذر دیگر زردی
سبزینه ی تو پژمرده ست از آذر زردی دیگر
در بوسه لبت می گوید: این سان که تو دیگر مردی
پیش از تو به من ماسیده ست لب لرزه ی مردی دیگر

 

از صالح سجادی


برچسب‌ها: صالح سجادی


نگارش در تاريخ سه شنبه 5 فروردین1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ خبر به دورترین نقطه ي جهان برسد...

خبر به دورترین نقطه ي جهان برسد

نخواست او به منِ خسته بی گمان برسد

 

شکنجه بیشتر از این؟ که پیش چشمِ خودت

کسی که سهم تو باشد به دیگران برسد

 

چه می کنی؟ اگر او را که خواستی یک عمر

به راحتی کسی از راه ناگهان برسد...

 

رها کنی برود از دلت جدا باشد

به آن که دوست تَرَش داشته به آن برسد

 

رها کنی بروند و دو تا پرنده شوند

خبر به دورترین نقطه ی جهان برسد

 

گلایه اي نکنی بغض خویش را بخوري

که هق! هق!... تو مبادا به گوششان برسد

 

خدا کند که... نه! نفرین نمی کنم... نکند

به او که عاشق او بوده ام زیان برسد

 

خدا کند فقط این عشق از سرم برود

خدا کند که فقط زود آن زمان برسد

 

از نجمه زارع


برچسب‌ها: نجمه زارع


نگارش در تاريخ یکشنبه 3 فروردین1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ نترس از من

آماده و عریان و آرامم... نترس از من!
این تختِ تشریح است... اول سینه ام لطفن!

بشکاف و بیرونش بکش این لخته ی خون را
این کوه... این انبوهی از اندوهِ زن بودن...


خب... پوستم را پاره کن... ( نارنگی ام انگار! )
این پیله... این پیچیده دورم مثلِ پیراهن...

بخراش با دندان و ناخن پوستی را که
دباغی اش کرده ست دستِ دوست و دشمن...

این ناف... این بندی که موجودیتِ جان است...
جایی که خون پرورده ام هر ماه در دامن...

من هفت تا جان دارم و سگ-جانی ام ارثی است
از هر چه زن پیش از خودم... از هر چه زن بعدن...

وحشت نکن! سگ جان تر از اینم! نمی میرم!
با هفت جان در کالبد... با هفت سگ در تن...

وحشت نکن! دستت نلرزد باز! محکم باش!
نزدیک تر بوده به من تیغ از رگِ گردن...

حتا نترس از اینکه چشمم را کفِ دستت...
بیرون بکش این گوی را از بازی ِ"دیدن"!

بیزاری ام بی حد و دستم بسته... کاری کن!
بسیار آدمهای در من، زله اند از من...

بسیار آدمهای در من، اهلِ تقلیلند...
کم کرده اندم از خودم... از زندگی... از زن...

باید برم گردانی از این آخرین سلول...
نقبی بزن از چوب-خطِ پُر، به آسودن...

نقبی بزن تا مرگ... تا پرواز ِ بی بالی...
راحت کن این دیوانه را از هی کتک خوردن...

حالا که تکه تکه ام، یک تکه ام... خوبم!
دریای بی ماهی اگر نه، کوهِ بی پازن...

یک پازلِ پخشم برای شیشه ی الکل...
دستت درست! از دست رفتم روی دستِ تو!

از طاهره خنیا


برچسب‌ها: طاهره خنیا


نگارش در تاريخ سه شنبه 27 اسفند1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ و چای

و چای دغدغه ی عاشقانه ی خوبی ست

برای با تو نشستن بهانه ی خوبی ست

حیاطِ آب زده، تخت چوبی و من و تو

چه قدر بوسه، چه عطری، چه خانه ی خوبی ست

قبول کن به خدا خانه ی شما سارا

برای فاخته ها آشیانه ی خوبی ست

غروب اول آبان قشنگ خواهد بود

نسیم، نم نم باران نشانه ی خوبی ست

بیا به کوچه که فردیس شاعری بکند

که چشم تو غزل عامیانه ی خوبی ست

کرج؟

سوار شو ، آقا صدای ضبط اگر...

نخیر! کم نکن آقا ترانه ی خوبی ست

صدای شعله ور گل نراقی و باران

فضای ملتهب و شاعرانه ی خوبی ست

مطابق نظر ماست هر چه می خواهیم

قبول کن که زمانه، زمانه ی خوبی ست

به خانه باز رسیدیم و چای می خواهم

برای بوسه گرفتن، بهانه ی خوبی ست

 

از حسن صادقی پناه


برچسب‌ها: حسن صادقی پناه


نگارش در تاريخ سه شنبه 27 اسفند1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ پری ناز

خیال می‌کردم

بس که بلند بلند می‌خندیم

برگشته‌اند همه

نگاه‌مان می‌کنند در کافه

یا بس که تو زیبایی

 

داشتیم به عاشقی‌هامان

داشتیم به زندگی‌هامان

حتا به شعرهامان

 

نه

صبر کن

همه ترسیده بودند

از دور که نگاه می‌کنم

تو چیزی را پنهان کرده بودی از من

از آخرین جمعه‌ات در بهمن ماه

مرگت را

و

بلند بلند می‌خندیدی

 

از سارا محمدی اردهالی

تگ: سارا محمدی اردهالی، محمدی اردهالی سارا، کتاب سارا محمدی اردهالی، اشعار سارا محمدی اردهالی، سارا محمدی اردهالی شعر، شعری از سارا محمدی اردهالی، شعر معاصر، شعر سپید، پاگرد


برچسب‌ها: سارا محمدی اردهالی


نگارش در تاريخ دوشنبه 26 اسفند1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با صنم نافع

شاخه ی سُست کودکی هایم، تبر از دستِ باغبان می خورد

سگِ ولگردِ کوچه شامش را ، از دهانِ پرندگان می خورد

 

نیمه شبها بخاری وُ نفت وُ خواهر کوچکم که توی خواب -

حرفها می زد وُ زمستان که سوزِ آن تا به استخوان می خورد

 

قصه هایی که مادرم می گفت از همان دیو گُنده وُ بد ذات

که همه بچه های ترسو را، حبس می کرد وُ نیمه جان می خورد

 

پدري كه فقيروُ مايوس از سكّه هاي مسافرانش بود

پدر لاغر وُ نحیفی که از مسیری حلال نان می خورد

 

در ميان همين شرايط بود ، كه شبي زندگي به خود لرزيد

غرق پس لرزه می شد آغوشم، تیردر قلبِ آسمان می خورد

 

چیزی از کودکی نفهمیدم پدرم گیج وُ ساکت وُ زخمی

مادرم جیغ می زد وُ انگار خانه ی ما تکان تکان می خورد

 

کودکی های من پُر از خون شد،کودکی های من پر از درد است

خاطرات خوشی ندارم از کوچه ای که به خاوران می خورد

 

خاطرات خوشی ندارم از مرگ مادر، شعارِ در صفها

ذوقِ نقاشی از خدا ، زنگی،که همیشه میان آن می خورد

 

در ميان همين شرايط بود که نشستیم وُ قصه ها خواندیم

قصه هایی که آخرش هر بار به تباهی بیکران می خورد

 

از صنم نافع


برچسب‌ها: صنم نافع


نگارش در تاريخ جمعه 25 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ منِ بعد از تو یعنی: انّ الانسان لفی خسران

دو پنجاه اسب طوفان-گرده را از گریه پی کردم

که سی سال و دو قرن رفته را این گونه قی کردم:

 

همه همخون و ناهمخوان؛ تو ناهمخونی و همخوان

منِ بعد از تو یعنی: انّ الانسان لفی خسران

 

تأمل کن...جهان دارد به پایان می رسد در من

مرا بر شانه ات آوار کن ای آخرین انسان!

 

دو پنجاه ابر طوفان-گرده را در دامنت حل کن

سه هفتاد آفتاب شعله تاب ای این چنین درجان!

 

زبان حافظم؛ آتش به جان و در نمی گیرم

دهان نیچه ام؛ رم می کنم از گوش نااهلان

 

من از« بعد از تو» برمی گردم اما روبه ویرانی

منِ بعد ازتو را آن سوی لمس پیکرت بنشان!

 

تو از جبر جهان اما من از صبر از تو سرگردان

دو پنجاه ابر طوفان-گرده را از گریه برگردان!

 

از علی اکبر یاغی تبار


برچسب‌ها: علی اکبر یاغی تبار


نگارش در تاريخ دوشنبه 14 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ بولدوزر

دیگر گذشته دوره ی آقای بولدوزر

افتادگی گرفته سراپای بولدوزر

 

امروز، پيرمرد درون محو خاطرات

ديروز، شور و نعره و غوغاي بولدوزر

 

ساکت نشسته وحشیِ هر روز ملتهب

افتاده از نفس تنِ بی نای بولدوزر

 

در من نشست کرده ستونهای شعر و، مرگ

پر کرده حفره های مرا جای بولدوزر

 

ممنوعه شد علاقه ی آهن به تو، ولی

لبهای خاک، چفت به لبهای بولدوزر

 

آوار... گوُدِ دست نحیفم قنوت بست

آوار... چون قنوت مسیحای بولدوزر

 

آوار... فصل سرد زمستان وزیده است

آوار... نه نکرد اثری «ها»ی بولدوزر

 

یک تلّ خاک و بر سر آن، چند قاب عکس

آوار خیره شد به تماشای بولدوزر

 

بغ کرده های پیر به دردی نمی خورند

دیگر گذشته دوره ات آقای بولدوزر !

 

از حسن هادوی


برچسب‌ها: حسن هادوی


نگارش در تاريخ جمعه 11 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ فالگیر

فهمید دارم حسرتی، داغی، غمی ؛ فهمید

از حجم اقیانوس دردم شبنمی فهمید

 

می گفت یک جایی دلم دنبال آهویی است

فال مرا فهمی نفهمی مبهمی فهمید

 

این کولی زیبا دو ماه از سال می آمد

وقتی که می آمد تمام کوچه می فهمید

 

امسال هم وقتی که آمد شهر غوغا شد

امسال هم وقتی که آمد عالمی فهمید

 

اوداشت هفده سال یا هجده... نمی دانم

می شد از آن رخسار زرد گندمی فهمید:

 

مو فالگیرُم... اومدُم فالِت بگیرُم.... های

فهمید دارم اضطرابی ، ماتمی ؛ فهمید

 

دستم به دستش دادم و از تب ،تب سردم

بی آنکه هذیان بشنود از من کمی فهمید

 

بختِت بلنده... ها گُلو! چِشمون شیطون کور

راز تونه گفتم پرینو آدمی فهمید

 

هی گفت از هر در سخن ، از آب و آیینه

از مهره ی مار و طلسم و هر چه می فهمید

 

با اینهمه او کولی خوبی نخواهد شد

هرچند از باران چشمم نم نمی فهمید

 

می خواند از آیینه راز ماه را اما

یک عمر من آواره اش بودم، نمی فهمید!

 

از محمد حسین بهرامیان


برچسب‌ها: محمد حسین بهرامیان


نگارش در تاريخ پنجشنبه 10 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ ناب از آب در آمد...

چو تاک اشک فشاندی شراب از آب در آمد

عرق به گونه نشاندی گلاب از آب در آمد

 

هزار خوشه ی خوشرنگ و ناب در خم خامی

به قصد خیر فشردیم و آب از آب در آمد

 

کنون که رحل اقامت در این سرای فکندی

عمارت دل ما هم خراب از آب در آمد

 

به زیر سایه مضمون گیسوان سیاهت

هرآنچه شعر سرودیم ناب از آب در آمد

 

تمام عمر سرودیم در هوای تهمتن

دریغ و درد که افراسیاب از آب در آمد!

 

از سعید بیابانکی


برچسب‌ها: سعید بیابانکی


نگارش در تاريخ پنجشنبه 10 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ من گریه می کنم ، ولی از نابرابری

من را نگاه می کنی اما چه سرسری

جوری که ممکن است به زنهای دیگری

 

باتوم به دست! اینکه کتک می زنی منم !

همبازی خجالتی و کوچکت ، پری!

 

دمپایی ام همیشه مگر تا به تا نبود ؟

حالا مرا دوباره به خاطر می آوری ؟

 

ما سالهاست بی خبر از هم گذشته ایم

هریک بزرگ تر شده در چشم دیگری

 

شاید که آشنای یکی دیگر از شماست

آن نوجوان که با لگد از هوش می بری

 

در چشمهای میشی تو گرگ می دود

یعنی گذشت دوره ی خواهر، برادری!

*****

در باور تو ارزش من نصف توست ، نه ؟

زن جنس پست و مرد..بگو؟! جنس ِبهتری!

 

در باور تو ارزش من هم ، تن ِمن ست

دستور می دهی که «موها زیر روسری!»

 

وقتی بهشت و دوزخ من دست سازتوست

دیگر کدام مکتب و آیین و باوری؟

 

حالا ببین چرا به تنفر صدای من

حالا بگو چگونه توانگار که کری

 

من گریه می کنم ، ولی نه در برابرت

من گریه می کنم ، ولی از نابرابری

 

از مژگان عباسلو


برچسب‌ها: مژگان عباسلو


نگارش در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با سجاد رشیدی پور

نمی رنجم اگر کاخ مرا ویرانه می خواهد

که راه عشق آری طاقتی مردانه می خواهد

 

کمی هم لطف باید گاه گاهی مرد عاشق را

پرنده در قفس هم باشد آب و دانه می خواهد

 

چه حسن ِ اتفاقی ! اشتراک ما پریشانی است

که هم موی تو هم بغض من ، آری شانه می خواهد

 

تحمل کردن قهر تو را یک استکان بس نیست

تسلی دادن این فاجعه میخانه می خواهد

 

اگر مقصود تو عشق است پس آرام باش ای دل

چه فرقی می کند می خواهدم او یا نمی خواهد

 

از سجاد رشیدی پور


برچسب‌ها: سجاد رشیدی پور


نگارش در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ برای همیشه

گاهی

یک پیراهن چهارخانه‌ی مردانه هم حتی

می‌تواند

خانه‌ی آدم باشد

که دل‌تنگی‌هایت را در جیبش بریزی

و دگمه‌هایش را

برای همیشه

ببندی

 

از رویا شاه حسین زاده


برچسب‌ها: رویا شاه حسین‌ زاده


نگارش در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ خوب‌ترین حادثه


با همه‌ی بی سر و سامانی‌ام

باز به دنبال پریشانی‌ام

 

طاقت فرسودگی‌ام هیچ نیست

در پی ویران شدنی آنی‌ام

 

آمده‌ام بلکه نگاهم کنی

عاشق آن لحظه‌ی طوفانی‌ام

 

دلخوش گرمای کسی نیستم

آمده‌ام تا تو بسوزانی‌ام

 

آمده‌ام با عطش سال‌ها

تا تو کمی عشق بنوشانی‌ام

 

ماهی برگشته ز دریا شدم

تا تو بگیری و بمیرانی‌ام

 

خوب‌ترین حادثه می‌دانمت

خوب‌ترین حادثه می‌دانی‌ام؟

 

حرف بزن ابر مرا باز کن

دیر زمانی است که بارانی‌ام

 

حرف بزن، حرف بزن، سال‌هاست

تشنه‌ی یک صحبت طولانی‌ام

 

ها به کجا میکشی‌ام خوب من؟

ها نکشانی به پشیمانی‌ام!

 

از محمدعلی بهمنی


برچسب‌ها: محمدعلی بهمنی


نگارش در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده ...

شب از مهتاب سر میره، تمام ماه تو آبه

شبیه عکس یک رویاست، تو خوابیدی جهان خوابه

 

زمین دور تو می‌گرده، زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو، عجب عمقی به شب داده

 

تو خواب انگار طرحی از گل و مهتاب و لبخندی

شب از جایی شروع می‌شه که تو چشمات‌و می‌بندی

 

تو رو آغوش می‌گیرم تنم سرریز رویا شه

جهان قد یه لالایی توی آغوش من جا شه

 

تو رو آغوش می‌گیرم، هوا تاریک‌تر می‌شه

خدا از دست‌های تو به من نزدیک‌تر می‌شه

 

زمین دور تو می‌گرده، زمان دست تو افتاده

تماشا کن سکوت تو عجب عمقی به شب داده

 

تمام خونه پر می‌شه از این تصویر رویایی

تماشا کن، تماشا کن چه بی‌رحمانه زیبایی

 

 از روزبه بمانی


برچسب‌ها: روزبه بمانی


نگارش در تاريخ سه شنبه 8 بهمن1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!

نگرد بیهده! یک سکه ی سیاه ندارم

به کاهدان زده ای ! هیچ غیر کاه ندارم

 

جز اینکه هیچ ثوابی تمامِ عمر نکردم،

دگر  - به صاحب قرآن قسم - گناه ندارم!

 

خیالِ خیر مبر، من سرم به سنگ نخورده ست،

زِ توبه خسته شدم، حالِ اشتباه ندارم!

 

اگر به کشتنِ من آمدی چراغ نیاور،

که سالهاست به جز سایه ام سپاه ندارم

 

دو دست ، دورِ چراغم گرفته ام شبِ توفان،

خوشا خودم! که سری دارم و کلاه ندارم!

 

نه خورده ام زِ کسی لقمه ای ، نه بُرده ام از کس،

که خُرده بُرده ای از خیلِ شیخ و شاه ندارم


از حسین جنتی


برچسب‌ها: حسین جنتی


نگارش در تاريخ چهارشنبه 18 دی1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت

یک شب دلی به مسلخ خونم کشید و رفت
دیوانه ای به دام جنونم کشید و رفت

پس کوچه های قلب مرا جستجو نکرد
اما مرا به عمق درونم کشید و رفت

یک آسمان ستاره ی آتش گرفته را
بر التهاب سرد قرونم کشید و رفت

من در سکوت و بغض و شکایت ز سرنوشت
خطی به روی بخت نگونم کشید و رفت

تا از خیال گنگ رهایی رها شوم
بانگی به گوش خواب سکونم کشید و رفت

شاید به پاس حرمت ویرانه های عشق
مرهم به زخم فاجعه گونم کشید و رفت

تا از حصار حسرت رفتن گذر کنم
رنجی به قدر کوچ کنونم کشید و رفت

دیگر اسیر آن من بیگانه نیستم
از خود چه عاشقانه برونم کشید و رفت

 

 از افشین یداللهی


برچسب‌ها: افشین یداللهی


نگارش در تاريخ چهارشنبه 11 دی1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ سینه‌ام را آماده کرده‌ام

شلیک هر گلوله خشمی است

که از تفنگ کم می‌شود

سینه‌ام را آماده کرده‌ام

تا تو مهربان‌تر شوی


از
 گروس عبدالملکیان

 تگ: گروس عبدالملکیان، عبدالملکیان گروس، کتاب گروس عبدالملکیان، اشعار گروس عبدالملکیان، گروس عبدالملکیان شعر، شعری از گروس عبدالملکیان، شعر معاصر، شعر سپید،پرندهٔ پنهان، پرنده ی پنهان، رنگ‌های رفتهٔ دنیا، سطرها در تاریکی جا عوض می کنند، رنگ‌های رفته ی دنیا، حفره ها


برچسب‌ها: گروس عبدالملکیان


نگارش در تاريخ چهارشنبه 11 دی1392 توسط رضا امیری فر (رایکا) /