▐ سازگاری

من این ساز را

 به دریاچه ای بیندازم و خود را

آزاد کنم

 

شاید هم آزادی خود را

 سازی بسازم و عمر را

 دوباره بر باد کنم

 

اگر بخت یاری کند

 به جای آینده

 گذشته را می بازم

 من بدون ساز هم

 آرام و بی صدا

 می سازم.

 

از رضا زاهد


برچسب‌ها: رضا زاهد


نگارش در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با یوگنی یفتوشکو

 

من فرزند عشقم.

مرا نجوا کرده‌اند

بوسیده‌اند

 

مرا زیر پوست یکدیگر

به ناخن خراشیده‌اند.

مرا زیر لب گفته‌اند

نفس کشیده‌اند.

 

در بستر عاشقان

چیزی هست برتر از خیال.

مرا به گرمی ساخته‌اند

به نرمی پرداخته‌اند

چرا که دل با یکدیگر داشتند،

عاشق بودند.

 

 

مرا که آوردند

نوازشم کردند

تا نابود نشوم

در خطر اولین شبیخون خویش.

 

و من در وجود مادر رخنه کردم

و در این راه

میلیون‌ها برادر از دست رفته‌

زندگی را به من هدیه کردند.

من تنها یادگار آنها هستم

و بازمانده‌ی عشق زینا و الکساندر.

 

نمی‌توانم زنده نباشم

دوست نداشتن حتی در خیال من نیست.

 

بی آن که نشانی به پیشانی کسی باشد

آدمیان تقسیم می‌‌شوند به :

فرزندان عشق

و بی عشقی

فرزندان مستی، تجاوز

و بی‌اعتنایی.

 

هیچ گناهکاری وجود ندارد

ای طبیعت آدمی را از نفرین رها کن.

 

" پدر، کیست خدای لاک پشت‌ها؟ "

" پدر، آتلانتیس کجا سر به نیست شد؟ "

" پدر، عمو بولات الان کجاست؟ "

" پدر تو واقعا مادر را دوست داری؟ "

 

پسر من، همتای من، مدام سوال می‌کند.

فرزندم

_ تندیس یادبود عشقم _

اکنون هم قامت من است.

من لحظه‌ی اشتعال دو روح بودم

آن دم که در جسمی با هم روبرو شدند.

می‌خواهم ذره‌ای عشق هدیه کنم

به آنان که عشق را نشناختد.

 

من فرزند عشقم

از این است که حسادت

اطراف من بسیار است.

و اما عشق حتی اگر یکی

و تنها در روسیه باشد

برای تمام بشریت کافی است.

 

از یوگنی یفتوشکو

ترجمه‌ی نسترن زندی


برچسب‌ها: یوگنی یفتوشکو


نگارش در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ ارثیه

 

بااینکه هر چه برج تهران داشت

پشت اندر پشت

روی شانه هاشان بنا شده بود

از حلبی آباد هم عقب نشینی کرده بودند

پدرش کارگر بود

پدربزرگش

پدرِ پدربزرگش هم

پس رحم اش را برداشت

که لااقل یک برج کم شود از فردا

 

از علی عبدالرضایی


برچسب‌ها: علی عبدالرضایی


نگارش در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با مهدی غلامی

 

رفتن هميشه جمله اى کوتاه و محتوم است يک عمر اما بازخوانى مى شود مريم

رفتن هميشه مثل مرگ دوستى نزديک منطق ندارد... ناگهانى مى شود مريم

 

رفتى که برگردى ولى رفتى که رفتى من دنبال تو کوچه به کوچه راه افتادم

سگپرسه هايم در مسير رفتنت دارد تبديل به بى خانمانى مى شود مريم

 

هربار احوال تو را از تخت مى پرسم يک پاسخ بى ربط و مبهم مى دهد، انگار

دارد تمام خاطراتت در خيال تخت با بوى عطرت بايگانى مى شود مريم

 

هرشب کسى لاغرتر از خود پا به پاى ماه تا صبح از خود مى تراشد بوسه هايت را

شب زنده دارى هاى شعر و چايى و سيگار ... هى گونه هايم استخوانى مى شود مريم

 

چشمت مرا مى بندد اما چشم هايم باز پايان باز چشم هايت را نمى بينند

بى چشم هايت قصه ى بانوى بى شاعر چه قصه ى بى قهرمانى مى شود مريم

 

از اولش هم گفته بودم آخرش گنگ است اين محتواى ويژه فرمى ويژه مى خواهد

از اولش هم گفته بودم داستان ما در نوع خود بد داستانى مى شود مريم

 

تو با غزل هايت، عسل هايت، بغل هايت با هر که باشى سعدى شيراز خواهد شد

در بين تان هر روز يک شعر و دو تا بوسه منجر به بازى زبانى مى شود مريم

 

من خوب مى دانم تو با هر کس که مى خندى مثل من از او قول هاى خيس مى گيرى

من خوب مى دانم... چه مى گويم؟ چه مى گويم ؟؟؟ آدم همينطورى روانى مى شود مريم

 

به شعرهايم گفته ام هر جا که اسمى از - مريم شنيديد آخرين تصويرتان آنجاست

موضوع شعر ديگرى هستى ولى اسمت با شعر من دارد جهانى مى شود مريم.

 

از مهدی غلامی


برچسب‌ها: مهدی غلامی


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با امیر سنجوری

 

ما خرس های کوچکی بودیم در جنگل

در خلسه ی یک بوسه. یک خواب زمستانی

چیزی که می دیدیم را باور نمی کردیم

حسی شبیه ترس این رفتار انسانی!

 

ما چیزهای جالبی بودیم از بالا

ما لکه های کوچکی بودیم روی برف

ما سطرهای ساکتی بودیم در این شعر

ما نقطه های ساده ای بودیم بعد از حرف

 

جنگل برای عاشقی جای غم انگیزی است

کافی است توله خرس بی آینده ای باشی

کافی است لای صخره ها کز کرده باشی و

تا فصل های گرم، خرس زنده ای باشی

 

می خواستم حیوان بی دردسری باشم

مردی که احساسات خرسی کمی دارد

خرسی که باید جای کشتن، شعر بنویسد

شعری که خرس آلودگی مبهمی دارد

 

خرسی که یادش مانده باشد زخم یعنی چه

خرسی که بوی خون و آتش را بلد باشد

خرسی که فرق صخره و آپارتمانش را

در جنگ حیوانات و آدم ها بلد باشد

 

جنگل برای عاشقی جای غم انگیزی است

کافی است مرد خسته ی ابستنی باشی

کافی است پشت شیشه های ابری یک شهر

در انتظار فصل آغوش زنی باشی

 

زن ها به سکر کوچه ها شلیک می پاشند

با بوسه های دردناک آهن و باروت

با ضجه های توله دخترهای آواره

در جنگل سیمان و لبخند و صدا و سوت

 

می خواستم مرد کمی باشم برای تو

می خواستم از فصل های گرم بنویسم

می خواستم وقتی صدایت را به خون بستند

از رنج بی آغوشگی، از شرم بنویسم

 

ما خرس های عاشقی بودیم در جنگل

ما مردهای خسته ای بودیم در تهران

ما دختران نقطه چین() بودیم در هر جا

ما مادران مرده ای بودیم در ایران!

 

از امیر سنجوری


برچسب‌ها: امیر سنجوری


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ کلاغ

 

دلم برای کلاغم تنگ شده

 

آخر

تلفنی که زنگ نمی‌خورد

مثل دمپایی پاره

فقط به درد پراندن کلاغ می‌‌‌خورد

 

دوست دارم

برگردد

و صابون‌هام را بدزدد

بدوم تا سر کوچه

صابونی بخرم

و با بقال محله کمی حرف بزنم

 

از هرکسی باید چیزی خرید

تا با آدم حرف بزند

به جز کلاغ‌ها

که زیادی حرف می‌زنند

کلاغم

برگرد!

لبِ حوض

یک قالب پنیر گذاشته‌ام.

 

از مهدی علاقمند


برچسب‌ها: مهدی علاقمند


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ من یه شعرم که دیر می فهمیش...

زندگی رو سکوت می چرخه ، شاعرا با سکوت درگیرن

شاعرا خیلی زود می فهمن ، شاعرا خیلی زود می میرن

 

من سرم گرم عشق و شعرامه ، از زمین و زمونه دل سردم

حس گرمی میون سینه م نیست ، برنگرد و نخواه برگردم

 

من جنونم رو از دل داغم ، از نگاهای سرد می گیرم

عاشقم چون که شعر میخونم ، شاعرم چون که درد می گیرم

 

سردم و با غرور میخندم ، خاطراتت رو دور می ریزم

من یه مردم هنوز ، باور کن...اشکمو با غرور می ریزم

 

من گذشتم بری ولی بغضم ، خونتو سرد می کنه واست

من دلم عشق می کنه با درد ، من سرم درد می کنه واست

 

من یه سنگم که عاشقت بوده ، عاشقت با تموم بی رحمیش

من یه بغضم که دیر میترکه ، من یه شعرم که دیر می فهمیش...

 

از هانی ملک زاده


برچسب‌ها: هانی ملک زاده


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ شهر مردگان

 

شهر ، مردگانش را می شمرد

 

یکی بیشتر

یکی بیشتر

و دختری که پا توی کفشم کرده از در وارد می شود

صدای ترن ول می کند خودش را

واگن ها یکی یکی از اصل خودشان دور می شوند

درها را بسته ام

پنجره ها را کیپ کرده ام

می گذارم روی صندلی رها شوی

و دست توی دست بنشینی کنار خبرهای کاهی رنگ روزنامه

سر برمی گردانم

دره باز کرده دهانش را

خرد می شود شیشه ها

و دست هایم به دست تو نمی رسد

روزنامه تا خورده است

واز ستون هایش صدای جیغ می آید

دست دراز می کنم تا بگیرمت

دره دهانش را عمیق تر باز کرده است

عمیق تر .....

و مناره ی افتاده توی قاب ، هیچ پنجره ای را بیدار نمی کند !

سر برمی گردانم

و از خیابان صدای جیغ می آید

پنجره را می بندم

گلوله ها از سطرهای سوراخ سوراخ عبور کرده اند

درست چند ساعت پیش

از قاب عکسِ پدر با سبیل رضا شاهی اش

و مادر را که سعی می کرد چادرش را روی سپیدی موهاش نگه دارد

روی سپیدی دیوار

از حفره ها دود

جمجمه ای درون دیوار لبخند می زند

و از حفره ی تاریکِ چشم، رفتار گلوله را دنبال می کند

 

از پوتین

پو تین

پوتین

رژه می رود خون روی ردی از جامانده ی تو روی سنگفرش

و ردِ تو توی دیوار

وسط وسط دیوار

جا خوش کرده است

 

دیوار قد علم کرده

قد علم می کند

وگلوله، از جمجمه می گذرد

استخوانم را می شکند

می گذرد از دیوار

 

کنار ته مانده ی سنگک

کپک ها روی سفره راه می روند

با َرپ َرپه ی مورچه ها کنار کپک ها

و گلوله از آشپزخانه می گذرد

دست دراز می کنم تا بگیرمش

تا دست نگه دارم از رفتار گلوله با خانه

با تنم

گلوله از ظرف های نشسته می گذرد

می گذارم تا... رها خودم را

بالا بیاورم خودم را

و صدای تکبیر

مناره ی افتاده توی پنجره را می لرزاند

من از صدای پوتین می ترسم

و دست هایم قفل می شود روی صورتم

تمام تنم

ردِ ضربه های قلبم توی پیرهنم

صدایم را خش می اندازد

کجا بروم ؟

 

جمجمه توی دیوار

نگاه می کند

به افتادنِ فصل ها

به درخت ها

و بلند شدن مردگان

پدر زل می زند به کتاب های سوراخ سوراخ

با سبیل رضا شاهی اش

و مادر

دوباره

چادر را کیپ روی سرش می کشد

در عکس

 

از مهدی حسین زاده


برچسب‌ها: مهدی حسین زاده


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ تنها عشق، شاید، نجات مون بده

 

صوتت - اگر چه حنجره ات ساز بادي است-

يادآور صداي سه تار "عبادي" است!

 

اندام تو ميان كمربند كافرت

چون شِعب، در محاصره ي اقتصادي است!

 

رنگين كمان به پيروي از ابروان تو

پيوسته در تصور من، نوك مدادي است

 

هر جمعه شب، به عشق تو تا مسجد آمدن

مثل نماز جمعه سياسي - عبادي است!

 

آغوش من براي هميشه از آنِ توست

سلول تنگ سينه ي من، انفرادي است!

 

با اينكه با تو زندگيِ نوح هم كم است

بي تو همين دو نصف نفس هم زيادي است!

 

همراه من بمان كه به ناباوران عشق

ثابت كنيم شاكله ي عشق، شادي است

 

ثابت كنيم گسترش عشق در جهان

واجب تر از مبارزه با بي سوادي است !

 

از غلامرضا طریقی


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی


نگارش در تاريخ یکشنبه 26 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ دیکتاتور

 

در پایتخت قصه‌های هزار و یک شب

دیکتاتوری را به دار کشیدند

 

سلطان سلیم

برای جفت و جور کردن کابوس امپراتوری

به هلال خصیب سفر کرد

شاه عباس

برای لندن پیام فرستاد

عبدالوهاب

روی نقشه‌ی صحرا خم گشته

تا رد پای ترک‌ها و مجوس‌ها را

به انگلیسی‌ها نشان دهد

 

این‌جا خاورمیانه ‌است

سرزمین صلح‌های موقت

بین جنگ‌های پیاپی

سرزمین خلیفه‌ها، امپراتوران، شاهزادگان، حرمسراها

و مردم نمی‌دانند

برای اعدام یک دیکتاتور

باید بخندند یا گریه کنند.

 

از حافظ موسوی


برچسب‌ها: حافظ موسوی


نگارش در تاريخ یکشنبه 26 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ چقدر مانده عزیزم ؟

 

چقدر فرصت خوبی ست، واقعا، برسی

دُرُست، پُست شَوی و، به دستِ زن برسی !

 

زنی جوان، که تو را در خودش بغل بِکِشد

وَ بعد، درهیجانی به پیرهن برسی

 

وَ بعد، پاره کنی، دکمه، دکمه، پیراهن

بلرزی و به تماشای یک بدن برسی

 

وَ دست خیس، که بر سینه ات کشیده شود

به درک فلسفه های عمیق تن برسی

 

وَ آبهای جهان...-نه-...که خشکی دهنت

به کشف تازه ای از مزه ی لجن برسی

*

دُرُست در تن لرزان زن مچاله شوی

به شکل واقعی زن، به خواستن برسی

 

وَ آبهای جهان را که شعله ور شده اند

به ایستگاه بیاری، به یک ترن برسی

.

.

.

قطار رفته و زن روی تخت بی هیجان

***

چقدر مانده عزیزم، به دست ِ من برسی؟!

 

از ناصر ندیمی


برچسب‌ها: ناصر ندیمی


نگارش در تاريخ جمعه 10 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ صلح

 

آنقدر حاشا کرده‌ایم

که يادمان رفته است

ديروز

به جای ديوار

بر تفنگ‌ها چشم می‌گذاشتيم و...

گاهی فراموش می‌کنم خون گلويم را گرفته است

و بايد هر بار که سرفه می‌کنم

تکه‌ای از شهری سوخته از سينه‌ام بريزد بيرون

گاهی فراموش می‌کنی

شاگردت که اجازه گرفت

پناه بگيری زير نيمکت‌ها

-نکند دارد بمب‌افکنی را نشانت مى‌دهد-

زود يادمان می‌رود

هميشه بايد ترسيد

حتی اگر شهر امن و امان باشد

و به افتخار آتش بس تا صبح آتش بازی کرده باشی در خيابان‌ها

حتی اگر هيچ پليسی نزند به شانه‌ام برای کارت معافی...

صلح،

زنگ تفريحی است که در جنگ نواخته می‌شود

صلح،

آرزوی سفيدی بود

که سربازهای زيادی به گور بردند

 

از علی اسداللهی


برچسب‌ها: علی اسداللهی


نگارش در تاريخ جمعه 10 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ کنترل

 

باید همه پیاده شویم,

چمدا‌ن‌ها را با کلید باز کنیم

و نشان بدهیم که در آن‌ها چه اتفاقی می‌افتد:

 

گره حوله را باز کنیم

ثابت کنیم که کفش کفش است,

سه جوراب پای چپ, دو تا راست.

 

کتابی بدون تقدیم نامه شک برانگیز است.

چرا گلدوزی حوله‌ها

آنقدر نامرتب است؟

 

دندانه‌های شانه را به صدا در می‌آورند: صدایش ضبط می‌شود.

مسواک باید به زبان بیاورد,

آنچه را که زبانمان مسکوت می‌گذارد.

 

با وجود این شانس آوردیم: قلب

بین پیرهن‌ها جا گرفته بود

و بوی بی‌خطر صابون‌ می‌داد.

(هیچ کس هم متوجه نشد, که ما

توتون را در کاغذهای نازک می‌پیچیم,

که توتون, به صورت سیگار پیچیده شده,

دارد - به صورت دود- پناهگاهش را لو می‌دهد.)

 

از گونتر گراس

ترجمه از محمود حسینی‌زاد


برچسب‌ها: گونترگراس


نگارش در تاريخ یکشنبه 5 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ من برای خوشبختی تو، چه قدر ناتوانم...

 

از دستان من نیاموختی

که من برای خوشبختی تو

چه قدر ناتوانم

من خواستم با ابیات پراکنده‌ی شعر

تو را خوشبخت کنم

آسمان هم نمی‌توانست ما را تسلی دهد

خوشبختی را من همیشه به پایان هفته،

به پایان ماه و به پایان سال موکول می‌کردم

هفته پایان می‌یافت

ماه پایان می‌یافت

سال پایان می‌یافت

هنوز در آستانه‌ی در

در کوچه بودیم، پیوسته ساعت را نگاه می‌کردم

که کسی خوشبختی و جامه‌ای نو به ارمغان بیاورد

روزها چه سنگدل بر ما می‌گذشت

ما با سنگدلی خویش را در آینه نگاه می‌کردیم

چه فرسوده و پیر شده بودیم

می‌خواستیم

با دانه‌های بادام و خاکسترهای سرد که

از شب مانده بود خود را تسلی دهیم

همیشه در هراس بودیم

کسی در خانه‌ی ما را بزند و ما در خواب باشیم،

چه‌قدر می‌توانستیم بیدار باشیم

یک شب پاییزی

که بادهای پاییزی همه‌ی برگ‌های درختان را بر زمین

ریختند

به زیر برگ‌ها رفتیم

و برای همیشه خوابیدیم.

 

از احمدرضا احمدی


برچسب‌ها: احمدرضا احمدی


نگارش در تاريخ یکشنبه 5 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ افسانه‌ی هفت برادر و هفت خواهر

 

صبح علی‌الطلوع پیش از هزاره‌ی چندم

از غارهایمان بیرون زدیم

و راه افتادیم

 

ما هفت برادر بودیم.

و هفت خواهر

در هفت آبادی

پشت هفت کوه

که هفت دیو نگهبان داشت

در سپیده‌دمی اخرایی

منتظرمان بودند

 

ما هفت برادر بودیم

و باید تا صبح روز بعد

از هفت چشمه

در هفت گوشه‌ی دنیا

هفت مشت آب به صورت‌مان می‌زدیم

و هفت شاخه سوسن کمیاب

برای دخترها می‌چیدیم

 

آبادی‌ای در کار نبود

و استخوان‌های اسب‌ها و قاطرها

کنار سنگ‌های رودخانه‌های خشک

سوسو می‌زد

و ما باید کوله‌هامان را

خودمان به دوش می‌کشیدیم

از کنار جسدها

و از روی پل‌های شکسته

با احتیاط عبور می‌کردیم

 

عبور کردیم

و اکنون صبح است

صبح علی‌الطلوع هزاره‌ی چندم

و ما که هفت برادر هستیم

در هفت گوشه‌ی دنیا سرگردانیم:

بعضی از ما سوسن کمیاب را چیده‌ایم

اما دختری را که در انتظارمان باید باشد

پیدا نمی‌کنیم

و بعضی‌هامان هم

دختر موعودمان را پیدا کرده‌ایم*

(زیرنویس خوانده شود)

اما هنوز سوسن کمیاب را نچیده‌ایم

تا بتوانیم به خواستگاری‌شان برویم !

 

*زیرنویس:

یکی‌شان کارمند شرکتی‌ست در محله‌ی منهتن

یکی دیگر، در شانگهای، مدیر فروش یک کارخانه‌ی اسباب‌بازی‌ست

یکی‌شان به عنوان سرباز ناتو در افغانستان می‌جنگد

یکی دیگر، در بالیوود ستاره‌ی سینما شده‌است.

 

از حافظ موسوی


برچسب‌ها: حافظ موسوی


نگارش در تاريخ یکشنبه 5 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ خودت مرهمم باش عزیزم

 

من

زخمهای بی نظیری به تن دارم

اما

تو مهربان ترین شان بودی

عمیق ترین شان !

عزیزترین شان ...

بعد از تو آدم ها

تنها خراش های کوچکی بودند بر پوستم

که هیچ کدامشان

به پای تو نرسیدند

به قلبم نرسیدند !!

بعد از تو آدم ها

تنها خراش های کوچکی بودند

که تو را از یادم ببرند، اما نبردند ...

تو

بعد از هر زخم تازه ای دوباره باز می گردی

و هر بار

عزیزتر از پیش

هر بار عمیق تر ...

 

از رویا شاه حسین زاده


برچسب‌ها: رویا شاه حسین زاده


نگارش در تاريخ چهارشنبه 1 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ پیش آمده ؟

 

پیش آمده هیچ وقت

پیشانی ات بلند باشد

بختت بلندتر؟

و مردی بلند بلند

بگوید «دوستت دارم» !؟

 

باید پیش آمده باشد

تا خیال نکنی

زن بودنت

بر بادهای بیابان شده شاید

 

پیش آمده باید باشد

تا انتقام خودت را

از خودت نگیری

و به خوردِ خودت ندهی بیخود

که چه بهتر که می توانم زن تنهای مستقلی باشم

 

هیچ زنی

پای این دروغ را امضا نمی کند

مگر آنکه

پیش نیامده باشد

 

از مهدیه لطیفی


برچسب‌ها: مهدیه لطیفی


نگارش در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ نه برای خودم

 

دریا دریا مهربانی‌ات را می‌خواهم

نه برای دست‌هام

نه برای موهام

نه برای تنم

برای درخت‌ها

تا بهار بیاید.

و تو فکر می‌کنی

زندگی چند بار اتفاق می‌افتد؟

و تو فکر می‌کنی

یک سیب چند بار می‌افتد

تا نیوتن به سیب گاز بزند

و بفهمد

چه شیرین می‌بود

اگر می‌توانستیم

به آسمان سقوط کنیم؟

چند بار؟

راستی

دریای دست‌هات

آبی زمینی است؟

می‌دانی

سیاه هم که باشد

روشنی زندگی من است.

و تو فکر می‌کنی

من چند بار

به دامن تو می‌افتم؟

...

من فکر می‌کنم

جاذبه‌ی تو از خاک نبوده

از آسمان بوده

از سیب نبوده

از دست‌‌هات بوده

از خنده‌هات

موهات

و نگاه برهنه‌ات

که بر تنم می‌ریخت.

 

از عباس معروفی


برچسب‌ها: عباس معروفی


نگارش در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ می‌مردم اگر ...

 

می‌مردم اگر که در همان حالت می‌ماندم

نمی‌توانم بگویم اما چه گونه هم بودم

فقط می‌دانم که می‌مردم

علی‌الخصوص روزنامه‌های زرد را که می‌خواندم

انگار که تازه‌اند و بوی آخرین صبح مرا دارند

با آن که سی بهار مرده لای کاغذها بود

و نام امضاهایی که دیگر یک تکه از تاریخ‌اند

شاید برای همین است که این قدر تنها هستم

در کاغذهای زرد که پاره می‌شوند به آسانی

چقدر درخت مرده می‌توان دید و چقدر دوست

چقدر کبوتران غمگین و مزارهای گل‌های گونه‌گون و

کاغذهای من هم روزی زرد می‌شوند

اما هنوز پرندگان مرا ندیده‌اند و

حتی خواهرهای من فکر می‌کنند که من تنبل هستم و

اصلا نمی‌دانند از این که دوستان‌ام کنار من

نیستند و

حتی مزارهایشان را نمی‌دانم ،

خجالت می‌کشم از خود

راستی آدم را چقدر می‌توان دوست داشت و

هم چقدر می‌توان از او نفرت داشت

آن‌گاه که می‌برد از یاد که تمام شناسنامه‌ها

همیشه با هم برابر نیستند.

 

از  هرمز علی پور


برچسب‌ها: هرمز علی پور


نگارش در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ من آماده جنگیدنم، می ذاری ؟

 

به من گفت:

به خاطر بسپار

نام کسانی را که با آنها جنگیده ای

و بگو

با کدام اسلحه زیباتر خواهی جنگید؟

به او گفتم:

من برای جنگ های کوچک

تفنگ را انتخاب می کنم

و برای جنگ های بزرگ

زن را

 

از مهدی اشرفی


برچسب‌ها: مهدی اشرفی


نگارش در تاريخ دوشنبه 30 تیر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /