▐ رویا

رویایم زمانی رفتن به فرانسه بود

اما نمی دانم چرا فرانسه را انتخاب کردم

و این که

چرا بعضی زن ها شبیه من اند

بعضی شبیه مادرم؟

برای رویایم کاری نکردم

سوارهواپیمایش نکردم

تا مسیرها را یاد بگیرد

تنها با خودم بردمش به آشپزخانه

میوه فروشی

و جلسات شعر

 

از الهام اسلامی


برچسب‌ها: الهام اسلامی


نگارش در تاريخ پنجشنبه 6 آذر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ فقط با هیچ نمی توان کاری کرد

بین ما

دو فنجان چای

سرد شده است

 

از علیرضا روشن


برچسب‌ها: علیرضا روشن


نگارش در تاريخ پنجشنبه 6 آذر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ نارنجی

تمام فکرها به سیگار می رسند

تمام مسیرها

به سوت خیس قطاری که

در تونل چشم­هایش را می بندد...

 

در این پارک بارانی

دنیا از همیشه رنگی تر است

درخت های حنابسته

قرمزی چراغ ترمزها

لب های زنی شبیه تو

که با موهایش مسیر باد را حدس می زند

زنی که با آخرین قطار قرار دارد...

 

خلوت می کنم در بارانی ام

و به صذای گرفته ی جوب ها گوش می دهم

به سرفه های ناودانی که

ابرهای زیادی در گلویش پریده اند

به بوق تاکسی های راه آهن

که با برف پاک کن های شان

دست تکان می دهی

و دور می شوی

دور

دور تر

دور...

تر...

 

از علی اسداللهی


برچسب‌ها: علی اسداللهی


نگارش در تاريخ پنجشنبه 6 آذر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ قلبم

چشم­هایم را می­بندم

و دهانم را از رویا پُر می­کنم

به پشت خوابیده ام

و قلبم

سرم را تکان می دهد

 

نگاه کن

این شاخه درست دیوانگی های مرا دارد.

 

از رضا بروسان


برچسب‌ها: رضا بروسان


نگارش در تاريخ پنجشنبه 6 آذر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ این دو هر روز اندوه را زندگی می کرده اند

قوی نیستم، اگر شعری می‌نویسم

باد قوی نیست، اگر لباس‌های روی بند را تکان می‌دهد.

 

غروب ساعت غمگینی است

نمی‌تواند حتا گلدانی را بیندازد

و غم کمی جابه‌جا شود.

 

در خانه نشسته‌ام

زانوهایم را در آغوش گرفته‌ام

تا تنهایی‌ام کمتر شود

تنهایی‌ام

کمد پر از لباس

اتاقی که درش قفل نمی‌شود

تنهایی‌ام حلزونی است

که خانه‌اش را با سنگ کُشته‌اند.

 

 

از الهام اسلامی

پ.ن: اندوه بعضی شاعران از شعرشان جلو می زند، زیرت می کند و می رود.


برچسب‌ها: الهام اسلامی


نگارش در تاريخ شنبه 1 آذر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ قهوه ی قجری

گاهی بهانه‌ی هوسی باشم یا پشت میله‌ی قفسی باشم

من راضی‌ام به هر چه تو می‌خواهی ترجیح می‌دهی چه کسی باشم ؟

 

من خام بودم و تو پُرَم کردی با اینکه از تو خاطره‌ام خالی‌ست

مردی که رو به روی تو می‌خواند جز یک نوارِ پُر شده چیزی نیست

 

دیوارِ دورِ خانه‌ی من چینی‌ست دار و ندارم آنچه که می‌بینی‌ست

غیر از خودت که واقعیت داری هر آنچه دیده‌ام همه تزئینی‌ست

 

من یوسفم که برای تماشایت با حبس، با توطئه می‌سازم

هر روز پیش چشم برادرها خود را درون چاه می‌اندازم

**************

من سال‌های سال از این خانه بیرون نرفته‌ام که تو برگردی

یک‌بار هم که آمده‌ای ما را مهمان به قهوه‌ی قجری کردی

 

دیوارِ دورِ خانه‌ی ما چینیست دار و ندارم آنچه که می‌بینی‌ست

من عاشقِ تویی شده بودم که...تنها كتاب منطقي ات ديني ست

 

از هر شبِ بدونِ تو بیزارم از وهم‌ها و این همه انکارم

این حرف‌ها نشانه‌ی سودا نیست من حدس می‌زنم که جنون دارم

 

از روزبه بمانی

پ.ن: در اجراي چاوشي از اين ترانه، قسمت مشخص شده حضور ندارد، به دلايلي كه طبيعتا مشخص است !


برچسب‌ها: روزبه بمانی


نگارش در تاريخ جمعه 30 آبان1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ وصیت نامه

 

اگرکسی شب سرما به ابرها زد و گم شد مرا به یاد بیارید

و با ستاره ی چشمم برای راه بلدها نشانه ای بگذارید

 

برای این گل قرمز نماز مرده بخوانید مرا شمرده بخوانید

برای خاکسپاری تمام باغچه ها را به مادرم بسپارید

 

دودانگ پیرهنم را دوپاره از کفنم را به چشمهام بدوزید

سپس ملال تنم را دو بال پر زدنم را در این کفن بگذارید

 

لباس گرم بپوشید به این اتاق مبادا بهار آمده باشد

کدام فصل من ازسال؟! مصممید که امسال سر از کدام درآرید؟

 

به همسری که ندارم به نقل قول بگویید چه دوست داشتنی بود

شما!آهای شماها! شماکه همسر خود را همیشه دوست ندارید!

 

برادران عزیزم! شمیم ملحفه هایش کنار میز شما بود

پدر عزیز شما بود کسالت پدرم را مگر به یاد ندارید؟!

 

به خواهران صبورم خبر دهید که «یلدا» تصادفا شب فرداست

تولدم شب یلداست مقدر است که فردا بدون وقفه ببارید

 

زیاد امید ندارم که از تپیدن قلبم گلی دوباره بروید

مگر بهار که سر شد کنار سنگ مزارم دلی دوباره بکارید

 

کدام قله کدام اوج؟ منی که اینهمه کوهم از این جهان به ستوهم

من از شکار نکردن شما از اینکه شکارم نبوده اید شکارید

 

غروب شد همه رفتند در ایستگاه کسی نیست چه خوب شد همه رفتند

چه ساده اید که دایم کنار این چمدانها در انتظار قطارید

 

به این اتاق مبادا بهار سر زده باشد... بهار سر زد و سر شد

خروس خوان سحر شد ستاره های من آیا خیال خواب ندارید؟

 

از حسین صفا

پ.ن 1 : بیت های قرمز رنگ در اجرای چاوشی از این غزل حضور ندارند. ضمن این که در اجرای چاوشی «به همسری که ندارم...» تبدیل شده به «به همسر نگرانم...»

پ.ن: رایکای واقعی اونیه که اینجاست. میون این همه شعر. دیگه خیال دریا به سرم نمیزنه.


برچسب‌ها: حسین صفا


نگارش در تاريخ سه شنبه 27 آبان1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با محمودرضا برامکه

لب های پر تلاطم تو لحظه ی سکوت

مثلِ دو کشتی اند که لنگر گرفته اند

جادوگران مصری و مرتاض های هند

آنسوی پلک های تو سنگر گریفته اند

 

 

از خونِ عاشقان زده سر لاله های گوش

افتاده گیسوان سیاه تو روی دوش

هر لحظه در تشنج و هر لحظه در خروش

چون خواهران که سوگ برادر گرفته اند

 

خون بهار هستیُ نبضت مقدس است

در خاک تیره جنبش سبزت مقدس است

گل ها به اعتقاد تو گردن کشیده اند

قوها به امتداد تنت پر گرفته اند

 

مردِ توام، زنانگی ات را به من بده

تشویشهای خانگی ات را به من بده

کابوسِ بی ترانگی ات را به من بده

این واژه ها صدای تو را سر گرفته اند

 

زیباییت مقدمه ی آفرینش است

هر شعر کودکِ من و لبخند های توست

برگرد از بهشت دروغی که ساختی

این بچه ها بهانه ی مادر گرفته اند

 

از محمودرضا برامکه


برچسب‌ها: محمودرضا برامکه


نگارش در تاريخ سه شنبه 27 آبان1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ از خون و خاک گِل می ساخت

افسوس بود و جز افسوس چیزی به شب نمی تابید

هر چشمه ای که می خشکید از چشم ماه می افتاد

 

از روزگار دلگیرم ای کاش رنج آخر داشت

یوسف اگه برادر داشت کِی توی چاه می افتاد؟

 

دل چشمه بود و می جوشید، وقتی خدا واسه ی مردم

هر روز یک کوزه رو میشکست، از تیکه هاش دل می ساخت

 

از تیکه تیکه ی قلبم، هی کوزه ساخت اما حیف

هی هر شب واسه من ِ تنها، از خون و خاک گِل می ساخت

 

بکار و بچین، بچین و ببخش، زمین خدا، برای همه ست

ببین و نترس، نترس و بگو، خدا تا ابد، خدای همه ست

 

تا چشم کار می کرد و تا اعتماد می کردم،

چشمم به هرچی که می دید، بی اعتماد تر می شد

معجون دردمندی از سردرد و دردسر بودم

با هر مسکّن ِ تازه دردم زیادتر می شد

 

خشکیده تر شدم ای ماه، عکست توی کدوم چشمه ست

اینجا که هرچی می بینم دالون ِ تنگ و تاریکه..

اینجا که هرچی می گردم، راهی به سرپناهی نیست

روح بزرگ من دیدی دنیا چقدر کوچیکه..

 

از حسین صفا

پ.ن: یکی از بهترین ترانه هایی که شنیدم، چقدر اجرای چاوشی از این اثر خوب و درسته.


برچسب‌ها: حسین صفا


نگارش در تاريخ یکشنبه 20 مهر1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ از دست هایم حسّ و جرأت را گرفتند...

باید كه آقای دوباره موسوی باشم!

باید قوی باشم... ببین! باید قوی باشم

از دست هایم حسّ و جرأت را گرفتند و...

از یك كلاغ پیر فرصت را گرفتند و...

تبعیدمان كردند تا جایی كه جایی نیست

گشتیم و گفتیم آسمان ها را: خدایی نیست!

در روزنامه تیتر شد حال خراب ما

در آفتابه دیده می شد آفتاب ما!!

با عشق، با نفرت، بدون ترس، با لبخند

هی سوسك ها روی تنم هی راه می رفتند

سیگار بعد از ...، چایی بعد خمیازه

هر شب ادای عشق با یك دختر تازه

یك مشت تابستان غمگین در سر من كه

آهسته می چرخید هی با گردش پنكه

پاییز و یاد مریم و كابوس و باران ها

زهرای دائم یخ زده توی زمستان ها

مشتی بهار لعنتی چون روح سرگردان

یك مشت سال تازه مثل عك سبرگردان!

چیزی شبیه هیچ بر مغزم قدم می زد

حال مرا از آدم و عالم به هم می زد

می رفتم از خود سمت پوچی، رو به دنیا، به

یك دختر و یك پیتزا، یك مرد و نوشابه!!

در لحظه بودن، عقل نه! اهل عمل بودن

مثل نگاهی عاشقانه مبتذل بودن

 

تا شهرت و تا س.ك..س و تا... هی شعرسازی ها

عاشق شدن، انواع گیج بچّه بازی ها!

خالی شدن از هرچه من را واقعاً می ساخت

خالی شدن از هرچه من، از هرچه من می ساخت

یك هیچ، یك آتشفشان سرد، یك برده

در آینه یك سایه می بینم كه كز كرده

باید به پا خیزم از آنچه در توان دارم

از دردهایی كه میان استخوان دارم

باید كه از من، از خودِ من باخبر گردم

باید كه صفحه صفحه در تقویم برگردم

باید بسازم آنچه را در راه گم كردم

باید كه برگردم به اصل خویش برگردم

باید كه آقای دوباره موسوی باشم!

باید قوی باشم... ببین! باید قوی باشم...

 

از سید مهدی موسوی


برچسب‌ها: سید مهدی موسوی


نگارش در تاريخ جمعه 21 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با محمد ایمانی

شریان شهرم توی شصت و هفت تا لوله

من لخت بودم ، نفت روی عورتم پاشید

مادربزرگ اسفند را دور سرم چرخاند

شِش بار وردی خواند و توی صورتم پاشید

 

از کودکی هم کرّه اسب کودنی بودم

هر روز و شب افسار می بستم دهانم را

دنبال خود هِی می کشیدم در مداری گیج

کالسکه های خسته ی نقش جهانم را

 

می خواستم که روی پاهای خودم باشم

امّا خودم روی خودم هم واژگون بودم

عکس خودم را ناگهان توی خودم دیدم

مثل ستونی لعنتی در چلستون بودم

 

پارو زدم... پارو زدم... زاینده رودت را

از زاگرس تا هر کجا می رفت کوچیدم

کارون شدم و داخل اروند سررفتم

تا ابتدای لوله های نفت کوچیدم

 

یک بندر زخمی کنار لنج ها بودم

هر گوشه ام را کارگرها کار می کردند

من خواب دیدم هشت گاو لاغری را که

هشتاد گاو چاق را نشخوار می کردند

 

من سبزه گی های زنِ برزیلی ات بودم

حالا فقط میراث دار پرچمی زردم

کابوس های هر شبم خون است...آتش...خون...

تکرار سینوسی دردسر ، نه ! سردردم

 

ادامه شعر در ادامه مطلب

 


برچسب‌ها: محمد ایمانی


ادامه مطلب...




نگارش در تاريخ یکشنبه 16 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ سازگاری

من این ساز را

 به دریاچه ای بیندازم و خود را

آزاد کنم

 

شاید هم آزادی خود را

 سازی بسازم و عمر را

 دوباره بر باد کنم

 

اگر بخت یاری کند

 به جای آینده

 گذشته را می بازم

 من بدون ساز هم

 آرام و بی صدا

 می سازم.

 

از رضا زاهد


برچسب‌ها: رضا زاهد


نگارش در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با یوگنی یفتوشکو

 

من فرزند عشقم.

مرا نجوا کرده‌اند

بوسیده‌اند

 

مرا زیر پوست یکدیگر

به ناخن خراشیده‌اند.

مرا زیر لب گفته‌اند

نفس کشیده‌اند.

 

در بستر عاشقان

چیزی هست برتر از خیال.

مرا به گرمی ساخته‌اند

به نرمی پرداخته‌اند

چرا که دل با یکدیگر داشتند،

عاشق بودند.

 

 

مرا که آوردند

نوازشم کردند

تا نابود نشوم

در خطر اولین شبیخون خویش.

 

و من در وجود مادر رخنه کردم

و در این راه

میلیون‌ها برادر از دست رفته‌

زندگی را به من هدیه کردند.

من تنها یادگار آنها هستم

و بازمانده‌ی عشق زینا و الکساندر.

 

نمی‌توانم زنده نباشم

دوست نداشتن حتی در خیال من نیست.

 

بی آن که نشانی به پیشانی کسی باشد

آدمیان تقسیم می‌‌شوند به :

فرزندان عشق

و بی عشقی

فرزندان مستی، تجاوز

و بی‌اعتنایی.

 

هیچ گناهکاری وجود ندارد

ای طبیعت آدمی را از نفرین رها کن.

 

" پدر، کیست خدای لاک پشت‌ها؟ "

" پدر، آتلانتیس کجا سر به نیست شد؟ "

" پدر، عمو بولات الان کجاست؟ "

" پدر تو واقعا مادر را دوست داری؟ "

 

پسر من، همتای من، مدام سوال می‌کند.

فرزندم

_ تندیس یادبود عشقم _

اکنون هم قامت من است.

من لحظه‌ی اشتعال دو روح بودم

آن دم که در جسمی با هم روبرو شدند.

می‌خواهم ذره‌ای عشق هدیه کنم

به آنان که عشق را نشناختد.

 

من فرزند عشقم

از این است که حسادت

اطراف من بسیار است.

و اما عشق حتی اگر یکی

و تنها در روسیه باشد

برای تمام بشریت کافی است.

 

از یوگنی یفتوشکو

ترجمه‌ی نسترن زندی


برچسب‌ها: یوگنی یفتوشکو


نگارش در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ ارثیه

 

بااینکه هر چه برج تهران داشت

پشت اندر پشت

روی شانه هاشان بنا شده بود

از حلبی آباد هم عقب نشینی کرده بودند

پدرش کارگر بود

پدربزرگش

پدرِ پدربزرگش هم

پس رحم اش را برداشت

که لااقل یک برج کم شود از فردا

 

از علی عبدالرضایی


برچسب‌ها: علی عبدالرضایی


نگارش در تاريخ دوشنبه 3 شهریور1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با مهدی غلامی

 

رفتن هميشه جمله اى کوتاه و محتوم است يک عمر اما بازخوانى مى شود مريم

رفتن هميشه مثل مرگ دوستى نزديک منطق ندارد... ناگهانى مى شود مريم

 

رفتى که برگردى ولى رفتى که رفتى من دنبال تو کوچه به کوچه راه افتادم

سگپرسه هايم در مسير رفتنت دارد تبديل به بى خانمانى مى شود مريم

 

هربار احوال تو را از تخت مى پرسم يک پاسخ بى ربط و مبهم مى دهد، انگار

دارد تمام خاطراتت در خيال تخت با بوى عطرت بايگانى مى شود مريم

 

هرشب کسى لاغرتر از خود پا به پاى ماه تا صبح از خود مى تراشد بوسه هايت را

شب زنده دارى هاى شعر و چايى و سيگار ... هى گونه هايم استخوانى مى شود مريم

 

چشمت مرا مى بندد اما چشم هايم باز پايان باز چشم هايت را نمى بينند

بى چشم هايت قصه ى بانوى بى شاعر چه قصه ى بى قهرمانى مى شود مريم

 

از اولش هم گفته بودم آخرش گنگ است اين محتواى ويژه فرمى ويژه مى خواهد

از اولش هم گفته بودم داستان ما در نوع خود بد داستانى مى شود مريم

 

تو با غزل هايت، عسل هايت، بغل هايت با هر که باشى سعدى شيراز خواهد شد

در بين تان هر روز يک شعر و دو تا بوسه منجر به بازى زبانى مى شود مريم

 

من خوب مى دانم تو با هر کس که مى خندى مثل من از او قول هاى خيس مى گيرى

من خوب مى دانم... چه مى گويم؟ چه مى گويم ؟؟؟ آدم همينطورى روانى مى شود مريم

 

به شعرهايم گفته ام هر جا که اسمى از - مريم شنيديد آخرين تصويرتان آنجاست

موضوع شعر ديگرى هستى ولى اسمت با شعر من دارد جهانى مى شود مريم.

 

از مهدی غلامی


برچسب‌ها: مهدی غلامی


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ با امیر سنجوری

 

ما خرس های کوچکی بودیم در جنگل

در خلسه ی یک بوسه. یک خواب زمستانی

چیزی که می دیدیم را باور نمی کردیم

حسی شبیه ترس این رفتار انسانی!

 

ما چیزهای جالبی بودیم از بالا

ما لکه های کوچکی بودیم روی برف

ما سطرهای ساکتی بودیم در این شعر

ما نقطه های ساده ای بودیم بعد از حرف

 

جنگل برای عاشقی جای غم انگیزی است

کافی است توله خرس بی آینده ای باشی

کافی است لای صخره ها کز کرده باشی و

تا فصل های گرم، خرس زنده ای باشی

 

می خواستم حیوان بی دردسری باشم

مردی که احساسات خرسی کمی دارد

خرسی که باید جای کشتن، شعر بنویسد

شعری که خرس آلودگی مبهمی دارد

 

خرسی که یادش مانده باشد زخم یعنی چه

خرسی که بوی خون و آتش را بلد باشد

خرسی که فرق صخره و آپارتمانش را

در جنگ حیوانات و آدم ها بلد باشد

 

جنگل برای عاشقی جای غم انگیزی است

کافی است مرد خسته ی ابستنی باشی

کافی است پشت شیشه های ابری یک شهر

در انتظار فصل آغوش زنی باشی

 

زن ها به سکر کوچه ها شلیک می پاشند

با بوسه های دردناک آهن و باروت

با ضجه های توله دخترهای آواره

در جنگل سیمان و لبخند و صدا و سوت

 

می خواستم مرد کمی باشم برای تو

می خواستم از فصل های گرم بنویسم

می خواستم وقتی صدایت را به خون بستند

از رنج بی آغوشگی، از شرم بنویسم

 

ما خرس های عاشقی بودیم در جنگل

ما مردهای خسته ای بودیم در تهران

ما دختران نقطه چین() بودیم در هر جا

ما مادران مرده ای بودیم در ایران!

 

از امیر سنجوری


برچسب‌ها: امیر سنجوری


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ کلاغ

 

دلم برای کلاغم تنگ شده

 

آخر

تلفنی که زنگ نمی‌خورد

مثل دمپایی پاره

فقط به درد پراندن کلاغ می‌‌‌خورد

 

دوست دارم

برگردد

و صابون‌هام را بدزدد

بدوم تا سر کوچه

صابونی بخرم

و با بقال محله کمی حرف بزنم

 

از هرکسی باید چیزی خرید

تا با آدم حرف بزند

به جز کلاغ‌ها

که زیادی حرف می‌زنند

کلاغم

برگرد!

لبِ حوض

یک قالب پنیر گذاشته‌ام.

 

از مهدی علاقمند


برچسب‌ها: مهدی علاقمند


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ من یه شعرم که دیر می فهمیش...

زندگی رو سکوت می چرخه ، شاعرا با سکوت درگیرن

شاعرا خیلی زود می فهمن ، شاعرا خیلی زود می میرن

 

من سرم گرم عشق و شعرامه ، از زمین و زمونه دل سردم

حس گرمی میون سینه م نیست ، برنگرد و نخواه برگردم

 

من جنونم رو از دل داغم ، از نگاهای سرد می گیرم

عاشقم چون که شعر میخونم ، شاعرم چون که درد می گیرم

 

سردم و با غرور میخندم ، خاطراتت رو دور می ریزم

من یه مردم هنوز ، باور کن...اشکمو با غرور می ریزم

 

من گذشتم بری ولی بغضم ، خونتو سرد می کنه واست

من دلم عشق می کنه با درد ، من سرم درد می کنه واست

 

من یه سنگم که عاشقت بوده ، عاشقت با تموم بی رحمیش

من یه بغضم که دیر میترکه ، من یه شعرم که دیر می فهمیش...

 

از هانی ملک زاده


برچسب‌ها: هانی ملک زاده


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ شهر مردگان

 

شهر ، مردگانش را می شمرد

 

یکی بیشتر

یکی بیشتر

و دختری که پا توی کفشم کرده از در وارد می شود

صدای ترن ول می کند خودش را

واگن ها یکی یکی از اصل خودشان دور می شوند

درها را بسته ام

پنجره ها را کیپ کرده ام

می گذارم روی صندلی رها شوی

و دست توی دست بنشینی کنار خبرهای کاهی رنگ روزنامه

سر برمی گردانم

دره باز کرده دهانش را

خرد می شود شیشه ها

و دست هایم به دست تو نمی رسد

روزنامه تا خورده است

واز ستون هایش صدای جیغ می آید

دست دراز می کنم تا بگیرمت

دره دهانش را عمیق تر باز کرده است

عمیق تر .....

و مناره ی افتاده توی قاب ، هیچ پنجره ای را بیدار نمی کند !

سر برمی گردانم

و از خیابان صدای جیغ می آید

پنجره را می بندم

گلوله ها از سطرهای سوراخ سوراخ عبور کرده اند

درست چند ساعت پیش

از قاب عکسِ پدر با سبیل رضا شاهی اش

و مادر را که سعی می کرد چادرش را روی سپیدی موهاش نگه دارد

روی سپیدی دیوار

از حفره ها دود

جمجمه ای درون دیوار لبخند می زند

و از حفره ی تاریکِ چشم، رفتار گلوله را دنبال می کند

 

از پوتین

پو تین

پوتین

رژه می رود خون روی ردی از جامانده ی تو روی سنگفرش

و ردِ تو توی دیوار

وسط وسط دیوار

جا خوش کرده است

 

دیوار قد علم کرده

قد علم می کند

وگلوله، از جمجمه می گذرد

استخوانم را می شکند

می گذرد از دیوار

 

کنار ته مانده ی سنگک

کپک ها روی سفره راه می روند

با َرپ َرپه ی مورچه ها کنار کپک ها

و گلوله از آشپزخانه می گذرد

دست دراز می کنم تا بگیرمش

تا دست نگه دارم از رفتار گلوله با خانه

با تنم

گلوله از ظرف های نشسته می گذرد

می گذارم تا... رها خودم را

بالا بیاورم خودم را

و صدای تکبیر

مناره ی افتاده توی پنجره را می لرزاند

من از صدای پوتین می ترسم

و دست هایم قفل می شود روی صورتم

تمام تنم

ردِ ضربه های قلبم توی پیرهنم

صدایم را خش می اندازد

کجا بروم ؟

 

جمجمه توی دیوار

نگاه می کند

به افتادنِ فصل ها

به درخت ها

و بلند شدن مردگان

پدر زل می زند به کتاب های سوراخ سوراخ

با سبیل رضا شاهی اش

و مادر

دوباره

چادر را کیپ روی سرش می کشد

در عکس

 

از مهدی حسین زاده


برچسب‌ها: مهدی حسین زاده


نگارش در تاريخ جمعه 31 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /

▐ تنها عشق، شاید، نجات مون بده

 

صوتت - اگر چه حنجره ات ساز بادي است-

يادآور صداي سه تار "عبادي" است!

 

اندام تو ميان كمربند كافرت

چون شِعب، در محاصره ي اقتصادي است!

 

رنگين كمان به پيروي از ابروان تو

پيوسته در تصور من، نوك مدادي است

 

هر جمعه شب، به عشق تو تا مسجد آمدن

مثل نماز جمعه سياسي - عبادي است!

 

آغوش من براي هميشه از آنِ توست

سلول تنگ سينه ي من، انفرادي است!

 

با اينكه با تو زندگيِ نوح هم كم است

بي تو همين دو نصف نفس هم زيادي است!

 

همراه من بمان كه به ناباوران عشق

ثابت كنيم شاكله ي عشق، شادي است

 

ثابت كنيم گسترش عشق در جهان

واجب تر از مبارزه با بي سوادي است !

 

از غلامرضا طریقی


برچسب‌ها: غلامرضا طریقی


نگارش در تاريخ یکشنبه 26 مرداد1393 توسط رضا امیری فر (رایکا) /